سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
حیران
 
حیران
 
 

اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر میکردم.


اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. ان قدر که دیگر نمی شد ان را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد


حجمش اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجمش شان بزرگتر از دل شود،می ترسم.


از چیز هایی که برای نگاه کردنشان (بس که بزرگ اند)باید فاصله بگیرم،می ترسم.


از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم"خلاصه اش کنم ،به شدت ترسیده ام.


از حقارت خود لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام.فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.


فکر میکردم این من هستم که او را افریده ام و برای همیشه افریده ی من باقی خواهد ماند.


اما نماند.


به سرعت بزرگ شد.


از لای انگشتان من لغزید وگریخت.


ان قدر که من مقهور ان شدم.


ان قدر که وسعت اش از مرز های "دوست داشتن" فرا تر رفت.


ان قدر که دیگر از من فرمان نمی برد.ان قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.


اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است میگویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس میکنم رها شوم.


تا گوی داغ را،برای لحظه ای هم که شده،بیندازم روی زمین.


 


پ.ن:از مصطفی مستور


دل.ن: مواظب باشد زمین خیلی لغزه!


فرشته


 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 14 اردیبهشت 91 :: 9:40 عصر :: توسط : سوتی یا قوتی

هوای تــــو.....


از دود سیگار هم مضرتر است ...


دود سیگار به سرفه ام می اندازد ....


هوای تو به گریه ام ....


هوا




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 17 فروردین 91 :: 4:11 صبح :: توسط : سوتی یا قوتی

 


 


جنس من از آهن و از سنگ نیست / من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست


حال دل از من نمیپرسی چرا / حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست . .


 


اخ




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 فروردین 91 :: 5:35 عصر :: توسط : سوتی یا قوتی

وگاه حبه قندهای رنگارنگ از جنس دلتنگـــــی می افتند در فنجان دلـ ـــ ــم...


وحل می شوند آرام آرام...


و روح من سر میکشد این نوشیدنی شیرین را...


سرمیکشم این دلتنگی رنگارنگ را...


اخ


اخ اخ دلم درد میکنه!!!!!!!


نه از اون درد ها که با قرص و دارو خوب بشه!!


از اون درد ها که باید روش خاااک بیاد تا گرم بشه!!!!


اون موقع است که ارامش هم با هاشه!!


اون موقع است  که یادت هم با خودته!!


دیگه کسی نیست که (...) را ازت بگیره!!


کسی نیست!


هست؟؟؟


وااااااااای


نه!نیست!چه بهتر


اون موقع میتونی از اون بااالا ببینیش!!


ماااال خودم!!


هم یادش!


هم خنده اش!


هم گریه اش!


هم قلبش!!


x :واااااااااااااااااااا مگه زوره؟؟


من: اره زووووووووووره!!! خیلی هم زوره!


همین که من میگم!!!


خواهش میکنم!!


تو دیگه ولم کن!!


حال.نوشت:بروووووووووو بروووووو دیگه نمی خوام ببینمت! تا موقع ای که اون نقاب لبخندت را برداری!


خدا حافظ!


تا خاکی دیگر!


تا خاکی که بیاد روی دردم!


خوب خنجر زودی!!


گرچه! ادعایی نداشتی!


اما خوب زودی!


اخ






موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 فروردین 91 :: 12:4 صبح :: توسط : سوتی یا قوتی

اونی که یه وقتی تنها کسم بود....


تنهام گذاشت و رفت از کنارم...


از درد دوریش من بی قرارم............


خیال میکردم پیشم می مونه.........


خیال میکردم یه هم زبونه....................


.


.


.


.


.


.


.


.


.


راهی ندارم...


نمی تونم طاقت بیارم..


با این که رفته ..


اما هنوزم


فکر وخیالش هر روز باهامه..


دلم میخواد تا دووم بیارم


رو درد دوریش مرهم بذارم


اما....


نمی تونم من طاقت بیارم


گنجشک


 


 


 


 


 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 12 فروردین 91 :: 5:42 عصر :: توسط : سوتی یا قوتی

توی این خونه پوسیدم خداایا؟؟


مگه دیوار این جا در نداره؟


چه قدر باید تحمل کرد بی عشق؟


مگه دنیا در و پیکر نداره؟


چشام کم سو شد از بس گریه کردم!


نمی دونم کی از این خونه میرم


دارم می پوسم وچشم انتظارم


دارم میمیرم و از رو نمی رم


هی سر به راه تر..


هی سر به زیر تر...


هی گوشه گیر تر...


هر لحظه خسته تر.....


هر لحظه تلخ تر...........


هر لحظه پیر تر....


دنیای من تویی....................


اخه چه جوری از خیر تو بگذرم


این غیر ممکنه!....


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQjzJyEXE8oOphfwt3cnK9ug-7_P2G_g_zpo1kwU_h1MMUnBlOFy9Mj4mNl


 


 


 


 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 25 اسفند 90 :: 9:54 عصر :: توسط : سوتی یا قوتی


چشم براه 


روزها رفت و نیاورد کس از تو خبری 


نه پرستو نه کبوتر و نه پیغام بری


 


به امیدی که رساند به من از توخبری


چشم و دل دوخته ام بر لب هر رهگذری


 


چه بگویم که پس از تو چه فراوان خوردم


غم دلها، که نخوردی و از آن، بی خبری


 


سر به زیرم نه از آنروی که افتاده شدم


بل از آنروی که از ّرد تو جویم اثری


 


مانده ام چشم براه تو در آغوش خزان


تا مگر باد رساند به من از تو خبری


 


در هراسم پس ازین فاصله، وصلی نبرم


نبرم عاقبت از صبر و سکوتم ثمری


 


با دلم عهد نبستم که ز یادت ببرم


تو چنان باش که این نکته ز یادت نبری


http://up2.iranblog.com/images/izj6g1urs6kb8menazl.jpg






موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 12 اسفند 90 :: 12:6 صبح :: توسط : سوتی یا قوتی

درباره وبلاگ
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 37
کل بازدیدها: 9878