سفارش تبلیغ
صبا
حیران

مفرد مونث حاضری بودم که لابه لا ی خاطرات غایب شدم!

میخواهم خاطره بازی کنم!

تو که این همه راه امدی پس دو خط دیگر مهمان حرف های من بشو!

میدونی چند وقت است دستانم را روی کیبورد نچرخاندم تا برایت بنویسم!

هنر نیست کپی پیس کردن!

دلم برای نوشتن برای تو.... خوب تنگ شده بود!

الان که برایت مینویسم مثل همیشه گوشه لبم لبخند نشسته!و چالم صورتم را سوراخ کرده!الان که میان میلیاردها ادم توی این شهر کوچک تمیز تحویلت دادم!

دلم برایت تنگ شده!عیب که ندارد کمی از تو بنویسم؟

اگر هم داشته باشد دلم میخواهد بنویسم!

برای تو

خود تو

که تا ساعت های دم سپیده صبح بیدار می ماندی!

دیگه وقتی تو حاضر باشی من از هیچ زمان گذشته ای اسم نمیارم! دیگه افعال را گذشته نمی گویم!

و من عاشق ابر هایی ام که در ورق A4 تو اسمانی شده بود برای پرواز من!

و مزه ایی شیرین تر از کیک تولدی که تو برایم درست کردی زیر دندانم نمیاید!

وحتی الان که کاکتوست گوشه ی میزم زل میزند به خاطره ایی که اسم تو تویش موج میزند!

تا حالا نشده موقع خواب خاطره ایی از تو گوشه ی لپم خنده نیاورد! دروغ چرا!؟

چند باری هم گوشه ی دلم را لرزاند! و اشکم جاری شد! این را برای خود شیرینی نگفتم!تا بهم بگویی:خنک!

این را گفتم تا بدانی دلم بد جوری تنگ است

نمیدانم چه شده که پول اس ام اس هایت زیاد شده! شاید انها هم عادت کرده اند به اینکه هر دوستی ایی خرجی دارد!

و من حاضرم تمام این خرج ها را به عهده بگیرم!

نه اینکه فداکار قصه!قهرمان قصه من باشم ها!

نه!

برای اینکه لحظاتی که دلم از زمین بی باران این روز ها گرفته دلم به بارش اس ام اس های تو خوش است!

دراین هوای الوده دلم به دیدنت حتی 1 ساعت خوش است!

میدونی کجای این خاطرات دلم را می سوزاند!اینکه اگر هر روز!همه جا!همه کس بهم میگفتن:دروغ شوره!تلخه! نمیفهمیدم!

اما حالا تلخ ترین خاطره ام درسی بهم داد!و لیاقت پیدا کردم ودیگر...

باورت میشود؟

من دیگر دروغ نمیگویم!حداقل دروغی به این تلخی!

و من فهمیدم که هیچ چیزی زبونی نیست!همیشه کلی حرف گوشه ی دل میماند!برای روز مبادا!

و امروز من دیگر ستوده سابق نیستم!

پروانه ای شدم بعد از ان پیله تنگ!

چه قدر خوشحالم که زیاد بهت لقد نزدم!اخه میدونی؟

پیله تنگ بود!سخت بود!و از همه بد تر!

هیچ کس نبود!

خنده ام دیگر از ته دل است!

و مرفوع شدن با تو را امروز با خودم جشن میگیرم!

ومنصوب شدنت را در دلم!این هم ارزش اشک دارد!؟نمیدانم اینجا واقعا سرد است یا من یخ کرده ام!؟

و تو چه بخواهی

چه نخواهی

مهمان همیشگی من شده ای!

میگویم مهمان چون نمی خواهم مثل صاحب خانه ها دستور بدهی!:))

مهمانی که خود صاحب دل بی زبان است!و من غرق شادی از وجودش!

و این است

حال من!

و دیگر زمان غایبی وجود ندارد!

و این جا است که مخاطب از راه میرسد...

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه 91/6/17ساعت 5:56 صبح توسط سوتی یا قوتی نظرات ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


کد موسیقی برای وبلاگ